سفارش تبلیغ
صبا
[ و فرمود : ] آن که به عیب خود نگریست ، ننگریست که عیب دیگرى چیست ، و آن که به روزى خدا خرسندى نمود ، بر آنچه از دستش رفت اندوهگین نبود ، و آن که تیغ ستم آهیخت ، خون خود بدان بریخت ، و آن که در کارها خود را به رنج انداخت ، خویشتن را هلاک ساخت ، و آن که بى‏پروا به موجها در شد غرق گردید ، و آن که به جایهاى بدنام در آمد بدنامى کشید ، و هر که پر گفت راه خطا بسیار پویید ، و آن که بسیار خطا کرد شرم او کم ، و آن که شرمش کم پارسایى‏اش اندک هم ، و آن که پارسایى‏اش اندک ، دلش مرده است ، و آن که دلش مرده است راه به دوزخ برده . و آن که به زشتیهاى مردم نگرد و آن را ناپسند انگارد سپس چنان زشتى را براى خود روا دارد نادانى است و چون و چرایى در نادانى او نیست ، و قناعت مالى است که پایان نیابد ، و آن که یاد مرگ بسیار کند ، از دنیا به اندک خشنود شود ، و آن که دانست گفتارش از کردارش به حساب آید ، جز در آنچه به کار اوست زبان نگشاید . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :0
بازدید دیروز :1
کل بازدید :1919
تعداد کل یاداشته ها : 5
97/4/2
12:41 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
meshkat[2]

خبر مایه
بایگانی وبلاگ
 
آذر 90[5]
لوگوی دوستان
 

عناوین یادداشتهای وبلاگ
مهدی بیا؟!!!!!!!!!! عناوین یادداشتها[5]


ضربه ی نیزه دیگر رمقش را ربود ، چند قدم کوتاه با همان نیزه در پهلو به جلو برداشت ، تا سرانجام پاهایش از تحمل جسمش طفره رفتند. پلکهایش بسته شدند و او هم روی زمین افتاد !


به آرامی پلکهایش را گشود ... از میان هاله ی مژه هایش صحرا را دوباره نظاره کرد. گویا زمان  از حرکت ایستاده باشد،گرد و غبار شنزار در اطراف جسمش معلق مانده بود. سکوت محض سرتاسر دشت را فراگرفته بود، نه از صدای شمشیر و نیزه خبری بود و نه صدای هلهله و کف زدن دشمن در بالای سر خود را می شنید. 


پلکهایش دوباره بسته شدند ... رجزهای لحظات قبلش را در ذهن مرور کرد. در برابر چشمان دشمن ،چه فخری فروخته بود به  سرور فؤاد البشیر النذیرش! حال دشمن باید هم از سر حسادت به نعم الامیر او پایکوبی می کرد، بلکه آرام گیرد. براستی که قاتلانش چقدر شوم بخت بودند .وااااای


 پلکهایش را دوباره گشود ...  از روی خاک که دشت را نظاره می رفت، هیچ چیز سر جای خودش نایستاده بود، از روی خاک آسمان به زمین نزدیک تر بود!  گویا در آن صحرا فقط آفتاب مانده بود که شراره هایش همچنان عطش زمین  را می افروخت . حر ارت خون خودش که رمل های داغ  صحرا را آرام رنگ می زد، با تمام وجود حس می کرد،  وَ مَن اَحسَنُ مِن اللهِ صِبغَةً. 


پلکهایش دوباره بسته شدند ...  با خودش فکر می کرد، چقدر زود آروزی سالیان درازش برآورده شده بود. حالا نه تنها آزاد که برای خودش صحابه ای هم شده بود. دیگر علاقه ای به گشودن پلکهایش نداشت، نمی خواست بار دیگر چشمشش در چشمان دنیای حقیر بیافتد.


  چشمانش بسته ماندند ...گریه‌آورشرمنده


مهدی بیا


احساس کرد دستی سر او را به آرامی بالا می آورد، به هر سختی که بود،  پلک هایش را برای آخرین بار از هم جدا کرد تا علت را بفهمد ...  ناگهان نور خورشید، رنگ را از چشمانش ربود ... آرام، آرام که توان دیدن پیدا کرد، بدن بی رمقش شروع کرد به لرزیدن . دست هایش، پاهایش، روحش ، خیره خیره بهت زده شده بودند. مانده بود چه کند، چه بگوید. نمی توانست باور کند چه اتفاقی افتاده.


خورشید خم شد روی زمین؛ آرام صورت داغش را روی صورت غلام متحیر گذاشت ، غلام ترک ناگهان آتش گرفت، با تمام وجود فریاد زد :


مــــــــــــــــــــــــــــــــــن مثلـــــــــــــــــــــــــــــــــــی


و ابن رسول الله واضع خده علی خدی


چه کسی شبیه من است ، که حسین صورتش را روی صورت او بگذارد  ... پلک های غلام  بسته نشده، روحش با همان فریاد پروازکرد!


**************دلم شکست


در کربلا که باشی، هیچ کس شبیه غلام یوسف زهرا نخواهد شد.


90/10/2::: 12:48 ع
نظر()